ابژه شیشهای | ۰۰۱ | وقتی کسی نگاه نمیکند
روایتی از رفتارهای کوچک مشتریان و آدمهایی که بعد از رفتن آنها در فروشگاه میمانند.
یه سؤال؛ تا حالا شده از یک فروشگاه بیرون بیایی و چند دقیقه بعد متوجه شوی چیزی را همانجا جا گذاشتهای؟ نه کیف، نه موبایل و نه چیز مهمی؛ فقط یک بطری آب، یک لیوان قهوه، یک رسید خرید یا چیزی کوچک که شاید کمی بعد حتی یادت نیاید کجا گذاشتهای.
من هم احتمالاً قبل از اینکه فروشنده شوم، خیلی به این اتفاقها فکر نمیکردم. اما مدتی است یک تصویر تکراری در فروشگاه ذهنم را درگیر کرده:
بطری آب بین قفسهها.
لیوان قهوه بیرونبر روی کانتر.
پوست خوراکی کنار کالاها.
رسید خریدی که مشتری گذاشته و رفته.
چیزهایی که شاید برای کسی که آنها را جا گذاشته، اتفاقهای کوچکی باشند؛ اما برای کسی که در فروشگاه کار میکند، یک سؤال به جا میگذارند: چرا چیزی که دیگر به آن احتیاج نداریم، اینقدر راحت به مسئولیت یک نفر دیگر تبدیل میشود؟
اولین بار که با این صحنه روبهرو شدم، بیشتر از اینکه عصبانی شوم، تعجب کردم. برای اینکه بفهمم این فقط تجربهی من است یا نه، سراغ غزل رفتم؛ یکی از همکارهایم که پشت صندوق کار میکند.
از او پرسیدم: “تو هم این چیزها رو میبینی؟”
گفت: “تا دلت بخواد.”
از بطریهای آب و ماگهای قهوهای گفت که روی کانتر جا میمانند؛ از رسیدها، فاکتورها و کیسههایی که مشتری بعد از کادو کردن یک کالا، همانجا رهایشان میکند.
بعد جملهای گفت که خیلی در ذهنم ماند: “من اینجا صندوقدارم، خدماتی مردم نیستم.” شاید مسئله دقیقاً همینجاست؛ مرزی که گاهی بین “خدمت دادن” و “خدمتکار بودن” گم میشود.
فکر میکنم موضوع فقط یک بطری آب یا یک کیسهی پلاستیکی نیست. شاید مسئله از جایی شروع میشود که آدم روبهرویمان کمکم از دایرهی توجه ما خارج میشود؛ وقتی فروشنده دیگر یک آدم با خستگیها، فکرها و زندگی خودش نیست و فقط به کسی تبدیل میشود که باید پاسخگو باشد، مشکلات را حل کند و چیزهایی را که ما جا گذاشتهایم جمع کند.
راستش حالا وقتی مشتریای را با یک لیوان قهوه میبینم، گاهی ناخودآگاه با خودم فکر میکنم: “فقط لطفاً با خودت ببرش.”
البته نمیشود همهچیز را هم به بیتوجهی آدمها نسبت داد. خیلی از ما این روزها خستهایم. با هزار فکر و نگرانی وارد خیابان، فروشگاه و فضاهای عمومی میشویم. شاید کسی واقعاً بطری آبش را فراموش کرده باشد و اصلاً قصد بیاحترامی نداشته باشد.
بااینحال، همین فراموشیهای کوچک گاهی چیزی بزرگتر را نشان میدهند: چقدر حواسمان به آدمهایی هست که بعد از رفتن ما، همچنان آنجا میمانند؟
چیزی که فروشندگی به من یاد داده، فقط دربارهی زباله و نظم نیست؛ دربارهی نگاه کردن است. دربارهی اینکه پشت هر شغلی، یک آدم ایستاده؛ کسی که ممکن است خسته باشد، روز بدی را گذرانده باشد یا فقط بخواهد مثل هر آدم دیگری با احترام با او رفتار شود.
البته آدمها فقط مجموعهای از رفتارهای ناخوشایندشان نیستند. کنار کسی که ممکن است لیوان قهوهاش را جا بگذارد، کسی هم هست که پیش از رفتن یک “خسته نباشید” ساده میگوید؛ همان دو کلمهای که گاهی وسط یک روز شلوغ میتواند حال آدم را عوض کند.
حالا سؤال من دیگر این نیست که چرا بعضیها وسایلشان را جا میگذارند. سؤال بزرگتر این است: چه زمانی حضور آدمهای دیگر را فراموش میکنیم؟
شاید زندگی اجتماعی از همین جزئیات کوچک ساخته میشود؛ از اینکه چیزی را که خودمان به جا گذاشتهایم جمع کنیم، سلام کنیم و یادمان باشد پیش از هر نقشی که در زندگی داریم، آدمهایی هستیم که کنار هم زندگی میکنیم.
حالا میخواهیم از شما بشنویم. از پشت پیشخوان، پشت صندوق، پشت میز کار یا حتی از جایگاه یک مشتری؛ چه رفتار کوچکی دیدهاید که به نظرتان چیز بیشتری دربارهی ما و رابطهمان با یکدیگر میگوید؟
شاید یکی از همین تجربههای کوچک، ابژه شیشهای بعدی را بسازد.
قسمت دوم به زودی …
